ن والقلم

نویسنده: جلال آل احمد

نمره : 65

رمان اجتماعی

 

خلاصه

داستان زندگی دو میرزا بنویس به نام های اسدالله و عبدالزکی که در بستر زمانی حدود قرنهای 11 تا 13 اتفاق می افتد و طی آن گروهی از قلندرها قصد بدست گرفتن مصدر امور را دارند و این موضوع در زندگی اسدالله که همواره به عریضه و شکایت نویسی مشغول است تاثیر شگرفی میگذارد.

 

نظر

آل احمد در قالب این رمان بسیاری از تفکرات و دلمشغولی های فکری و فلسفی خود را بیان کرده ، اما اگر در کتاب غرق شوید هرگز متوجه این مقدار زیاد از شعارها نخواهید شد. اما درکل این رمان ارزش دوبار خوانده شدن را ندارد.

 

درونمایه

ظلم لازمه هر حکومتی است.

هر کس در مسند قدرت، دچار تزلزل در بنیان های فکری میشود.

 

تکه ای از داستان

حسن آقا گفت: اصلا چه نیازی به شهادت من؟ مگر نقطه اولی شهید نشد؟

میرزا عبدالزکی پرسید : جانم ، میرزا کوچک جفردان را میگویی؟ او که خودش را به خمره تیزاب انداخت، آقا!

حسن آقا گفت: آقا سید تو چرا حرفهای میزان الشریعه را میزنی؟ خمره تیزاب کدام است؟ شنیده ای وقتی امام زمان ظهور کند مردم گمان می کنند مذهب تازه آورده؟ هان؟ از کجا که تراب کوی حق همان امام زمان نباشد؟

میرزا اسدالله گفت: خیالت راحت باشد که برای من فرقی نمی کند . من نیستم از آنهایی که به انتظار امام زمانند. برای من هر کسی امام زمان خودش است. مهم این است که هر کسی به وظیفه خودش عمل کند.

/ 1 نظر / 18 بازدید
زهرا

سلام به من هم سر بزنيد